|
دو داستان
سری داستان های قند و نمک

داستان اول
عتیقه!
عتیقه فروشی در حال عبور از روستایی , در خانه یکی از روستاییان کاسه بسیار قدیمی و زیبایی را دید که گربه ای در داخل آن به خواب خوشی فرو رفته بود. عتیقه فروش تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده , کاسه قدیمی و باارزش را از چنگ روستایی بیرون آورد.این بود که گفت : (( عموجان! این گربه زیبا را نمی فروشی؟))
روستایی جواب داد: (( البته که می فروشم! ))
آن ها سر قیمت گربه توافق کردند و مرد عتیقه فروش پول خوبی به مرد روستایی داد. قبل از آنکه از خانه خارج شود , طبق نقشه ای که قبلا کشیده بود , گفت: (( عموجان! این گربه توی این کاسه به خواب نازی فرو رفته است. این جوری اگر این حیوان را توی دستم بگیرم ممنکن است توی راه نتواند راحت بخوابد و تلف شود.اگر ممکن است برای این کاسه هم قیمتی تعیین کن تا گربه را توی آن بگذارم و ببرم! ))
مرد روستایی که ارزش کاسه را می دانست , خنده ای کرد و گفت: (( نخیر عموجان! من این کاسه را نمی فروشم. چون اگر این کار را بکنم , از کار و کاسبی می افتم. من تا حالا صد تا گربه را توسط این کاسه به امثال تو فروختم! )) !!
داستان دوم
پرسش و پاسخ!
پسر: پدرجان! رانت خواری یعنی چی ؟!
پدر : نمی دانم بچه جان!
پسر : پدرجان! آقازاده یعنی چه ؟!
پدر : من چه می دانم پسرجان!
پسر: پدرجان! پارتی بازی یعنی چی ؟
پدر: نمی دانم!
پسر: پدرجان! چرا بعضی ها پولشان از پارو بالا می رود اما بعضی ها حتی پول خریدن پارو را هم ندارند؟!
پدر: نمی دانم...نمی دانم...نمی دانم...
پسر: پدرجان! پس شما چی می دانید؟
پدر: نمی دانم!
در همین هنگام مادر خانواده وارد می شود!
مادر (خطاب به پسرش): پسرم! این قدر پدرت را اذیت نکن.بگذار استراحت کند!
پدر: خانم! عیبی ندارد.بگذار سوال کند تا چیز یاد بگیرد!
نتیجه اخلاقی : سوال کردن عیب نیست, ندانستن عیب است!!
با اندکی تغییر و تصرف از کتاب قند و نمک!
***
سخنی کوتاه با دوستان!
تو این چند هفته وبلاگ رو سپرده بودم به محمدرضا و تک و توک به وب سر می زدم. محمدرضا هم کارش رو به خوبی انجام داد. فکر می کنم کمی از وبلاگ دور شدم متاسفانه...از یه جهت مشغله بیرون از وبلاگ و از یه طرف هم وقتگیر بودن تهیه و ثبت مطلبی که درخور وبلاگ ما باشه چون واقعا هر مطلبی رو نمی شه از وبلاگ انتظار داشت. باید از دوستم محمدرضا تشکر کنم که مطلب قشنگ پنج گنج رو گذاشت و مورد توجه دوستان هم قرار گرفت.
خیلی علاقه داشتم که چند مطلبی رو اختصاص بدم به وقایع تلخ و شیرینی که در این مدت رخ داد. از جمله اونها فوت بازیگر محبوب سینمای ایران , آقای خسرو شکیبایی بود که شوک از دست دادن ایشون همه رو تحت تاثیر قرار داد.مرد بزرگی که از او خاطرات بسیاری داریم.هیچکس هنوز باور نکرده است که دیگر این بزرگمرد در میان ما نیست. متاسفانه وقتی به فکر ثبت چنین مطلبی افتادم که دیگه کار از کار گذشته بود. از دست دادن این بازیگر بزرگ رو به خانواده سینما و سینما دوستان تسلیت می گم. ( خصلت بدی از ماست که وقتی شخصی رو از دست می دیم تازه قدر زحماتشون رو می دونیم و آه می کشیم برای روزهای از دست رفته!)
|